اخیرا در بخش روزانه‌ها

آغازی دوباره؟!

| 1 نظر

فردا، روز آغازی دوباره است.
آغاز یک زندگی جدید. آغاز یک زندگی مشترک. زندگی که هیچ وقت دنبالش نبودم و در عین حال هم خیلی دوست داشتم که تجربه اش کنم. آغاز یک فصل جدید.
فصل اتفاقاً یازدهم آبان ماه هم هست. شاید یک روزی فرصت کردم و درباره 11 در زندگی خودم برایتان نوشتم.
میترسم یا نگرانم؟ شاید چون نگرانم، میترسم. نگرانم از اینکه نکنه، اینی که فکر میکنم فردا آغاز است، آغاز یک فصل جدید است، درست باشد، ولی صفتش غلط باشد. یک فصل بد. یک فصل ناتمام. یک فصل همراه با شکست.
آره، همیشه از شکست میترسیدم. دوست ندارم آدم شکست خورده ای باشم، دوست ندارم سرافکنده باشم. دوست دارم اول خودم بعد بقیه، با افتخار به این سید علیرضا مدرس نگاه کنیم.
از همون روز اول، میدونستم که یک چنین روزی خواهد آمد. خودش خبر نداشت و البته وقتی هم که بهش گفتم، باور نکرد. ولی من میدونستم که دیر و زود دارد. میگوید عجب صبری داشتی علیرضا.
فردا، می آید؟ نکنه برای من فردایی دیگر وجود نداشته باشد؟ نه. فردا می‌آید و من باید خودم رو نشون بدم. باید نشون بدم که مستحق بودم و اینان آب زکاتم دادم. باید نشون بدهم که فردا، تازه، آغاز است و کجاش رو دیدی حالا؟!! باید نشان بدهم که از پسش بر می‌آیم. و البته به خودش هم گفتم. بدون کمک اون، امکان ندارد. هرچقدر هم من بنز باشم، نیاز به بنزین دارم تا حرکت کنم و اون قول داده است که در این فصل جدیدمان، در این کتاب مشترکمان، هردویمان بنویسیم و حالش رو ببریم!!

یکشنبه 31 شهریور 87

| 1 نظر

امروز روز تقریباً کسل کننده ای بود. به جز شستن حمام و جارو برقی کشیدن اتاقم، کار مفید دیگری یادم نمی‌آید که کرده باشم.
تنها اتفاق جالب و در خور توجه، مکالمه‌ی اس ام اسی با لیلا بود!
چند روز پیش که اومد خونمون، صحبت ازدواج شد، حرفهای خیلی خوب و امیدوار کننده‌ای زدیم! امروز بهش پیغام فرستادم که اون حرفهات از سر جوگیری بود؟ گفت نه. نظرت چیه؟ منم گفتم موافقم!

خلاصه اینکه بعله!

به برچسب این پست توجه کنید و قانون محرمانه‌ها را فراموش نکنید!

این سه روز

| بدون نظر

سلام
اول از همه اینکه این ننوشتن سه روزه، دلیل دارد.
دوم اینکه آیا شما میدانید که تا اطلاع ثانوی، اگر از خوراک خوانتان این مطالب را میخوانید، نمیفهمید که آیا اینی که میخوانید کل مطلب است یا قسمتیش؟ یا مثل الان فقط عناوین؟!!
سوم اینکه اصل مطلب را در وبلاگ بخوانید!

زندگی

| 1 نظر

سلام
در طول دوران این 32 سال، یکبار شد که به یک نفر تقاضای ازدواج کنم. از روی خامی و داغی بود بیشتر تا نفْس خواست ازدواج.
دو نفر هم بودند که می‌خواستم، ولی نگفتم. الان، حس و حال اینکه چرا نگفتم، ندارم ولی هردویشان، ازدواج کردند.
چندی پیش، با یکیشان تماس گرفتم. امشب یکی دیگر را دیدم، فردا هم دیگر را خواهم دید.

من از زندگی چه می‌خواهم؟ چه لذتی ماندگار تر از اینکه آنهایی را که دوست داری، ملاقات میکنی و تماس می‌گیری؟ زندگی را همین دوستان هستند که پر کرده‌اند. یک سریشان را می‌بینی، یک سری را تلفنی حرف می‌زنی و با برخی چت می‌کنی و از طریق اینترنت ارتباط داری.
خسته ام. از صبح مشغول آشپزی بودم. ولی الان، حس خوبی دارم. حس ارضاع شدن. حس اینکه کسانی را دور خودم جمع کرده‌ام که با باهم بودنشان، لذت می‌برم. اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد، باقی همه بی حاصل و باطل سپری گشت.

یکشنبه و دوشنبه 17 و 18 شهریور

| بدون نظر

سلام
نگویید که آدم خاطرات روزانه موقعی را که هنوز نیامده، نمی‌نویسد! اولاً ما یک پا حاجاقاییم. ثانیاً از نوع شخص شخیصش هم هستیم. ثالثاً وقتی که می‌دانیم چه اتفاقی قرار است که بیفتد، چرا ننویسیم؟ ثالثاً دوم اینکه اینجا وبلاگ خودمان است، بخواهیم می‌نویسیم، نخواهیم، نمی‌نویسیم!
اما بعد.
دیروز، جناب اخوی، عازم دیار سر سبز و کوه و دریای شمال شدند. ما نیز به مانند این از زندان رها یافتگان در خانه ماندیم و اولین کاری که کردیم این بود که پنجره‌های منزل را بستیم تا از شر این صدای تق تق تتق‌تق کوچه بالایی را که دارد سنگی را که در حین خاکبرداری منزل سازی، به آن برخورد کرده است، می‌شکند، نشنویم! دومین کاری که کردیم این بود که رفتیم خوابیدیم. چند ساعت؟ ببخشید، دومین کاری که کردیم این بود که ساعت‌ها را پنهان نمودیم تا از گذر زمان با خبر نشویم.
خلاصه اینکه فیلم دیدیم و وبگردی کردیم و آخر شب هم به چند تن از دوستان زنگ زدیم و اینان را برای شام، به منزل خویش دعوت نمودیم.
تا یکی دو ساعت دیگر، چند نفر از دوستان به صرف چای و شیرینی وارد منزل من خواهند شد و آخر شب هم یحتمل فیلم شوالیه تاریکی دانلود خواهد شد و بعد از رفتن آنان به تماشای فیلم خواهیم پرداخت!
تازه برنامه فردا را هم می‌توانم بنویسم، چه خیال کرده اید؟

شنبه، 17 شهریور 87

| بدون نظر

نه که عادت ندارم که هر روز خاطرات روزانه ام را بنویسم، الان که دارم فکر می‌کنم که امروز چه گذشت و چگونه گذشت، هیچی یادم نمی‌یاد!
از صبح همش منتظر بودم، اینکه منتظر چی بودم، یکشنبه شب بهتون می‌گویم.
گفته بودم که دلم می‌خواهد که طراحی اینجا را خودم انجام بدهم. دیروز امین زنگ زد که گفت که تیم مووبل تایپ فارسی افتخار دارد که این کار را برای شخص شخیص حاجاقا (تنهایش را یادش رفت بگوید!) انجام دهد.
یکی از کارهایی که امروز انجام دادم، فکر کردن به این مساله بود. یاد این فیلم‌های هالیوودی افتاده بودم که یک نفر عامی را علم می‌کنند و با لابی ها و غیره‌ها، بالا می‌برندش، به مقامات می‌رسانندش و مشهور و احیاناً محبوبش می‌کنند. بعد طرف گمان می‌کند که همه این کمالاتی که بدان دست یافته است، صرفاً به خاطر خودش و پشتکار و ظرفیت و لیاقت خودش است. ولی دریغ که یک بادکنکی بیش نیست و همانطور که بادش کرده‌اند، می‌توانند با یک سوزن نیز دمارش را دربیاورند.
دم غروبی، علی یار فیلم همه‌مردان پادشاه را که شان پن و جود لا بازی کرده‌اند، گذاشت. نتوانستیم همه فیلم را ببینیم. از بس که یاد حاج محمود خودمان می‌افتادیم و من هم یاد همان فیلم‌هایی که گفته بودم.
فعلا همین.

جمعه، 16 شهریور87

| بدون نظر

سلام
قول داده بودم که هر روز اگر هم چیزی ننوشتم، لااقل خاطرات روزانه‌ی خویش را که همانا در راستای ادم مهم و بزرگ شدن است، بنویسم. دیروز خیلی خسته شدم و شب و اصلاً پای فیلم دیدن هم نشدم، چه برسه به وبلاگ نوشتن! خلاصه اینکه سلام دیشبمان را با تاخیر، امروز ادا می‌کنیم.
در کل، دیروز روز مفیدی بود! یک جلسه بسیار مهم با والدین خویش داشتم(!) که به تصمیمات بسیار نیکویی هم رسیدیم. بعد هم که برگشتم منزل، با اخوی رفتیم و انباری را مرتب کردیم. حالا. شب هم خوابیدیم!
بسه دیگه. تمام اسرار مملکتی را که نباید لو داد که.
گفته بودم روزانه هایم را سعی خواهم کرد که کوتاه و مختصر بنویسم. ولی اعتراف می‌کنم که هنوز چگونگیش را یا همانا فرمتش را به دست نیاورده ام.

اندر مشکلات صنفی!

| بدون نظر

سلام
1- امروز روز خوبی نبود! از صبح ساعت 6 تا حالا با همکاران خود مشکل داشتم. تا ساعت 10 که مشارالیهم خواب تشریف داشتند. بعد هم که بیدار شدند، گفتند تا 10 دقیقه کارم رو انجام می‌دهند. عصری یه ایمیل بهم زدند که ما نمی‌تونیم کارت رو انجام بدهیم مگر اینکه تو فلان کار رو بکنی. دم غروب ایمیل زدند که ببخشید که صبح اون کار رو انجام ندادیم ولی فعلا برو به این سایت. ایمیل زدم که برم به این سایت که چی کنم؟ تا حال التحریر که ساعت از 1 نیمه شب هم گذشته، خبری ازشون نیست.
این یک مشت نمونه خروار در موضوع کار در ایران است. کسی حاضر نیست مسوولیت بپذیرد. کارها شفاف نیستند. مسوولیت‌ها هم که دیگه بدتر!
2- امروز از همه چیز خسته شده بودم. همینطور افتاده بودم روی صندلی، به مانیتور خیره شده بودم. حوصله‌ی هیچ کاری نداشتم. الان هم که اومدم اینجا صرفاً با یک کلک رشتی اومدم که فقط بنویسم که فعلاً بدقولی نکرده باشم.
منتظر طرح‌هایتان هستم.

مستی و راستی؟!

| بدون نظر

یک بخش درست کردم به نام روزانه‌ها.
خیلی خیلی سال پیش، مرحوم پدر بزرگم گفت که تمام مردان بزرگ، دفترچه خاطراتی داشته‌اند که هر روز اتفاقات و حرفهای آن روزشان را دران می‌نوشتند. من هم برای اینکه نشان دهم که مرد بزرگی هستم، تا الان، نزدیک به 5 دفترچه 200 برگ پر کرده ام! البته اعتراف می کنم که هیچ وقت 7 روز پشت سرهم ننوشتم. چرایش یحتمل بر می‌گردد به تنبلی!
از حالا به بعد، می خواهم اینجا بنویسم. امیدوار هم هستم که بتوانم هر روز بنویسم. زمان مرحوم پدر بزرگم و قبل از او، اینترنتی وجود نداشته است، هیچ استبعادی نیست اگر وجود می‌داشت، مردان بزرگ هرکدام یک وبلاگ اینترنتی می‌داشتند که خاطرات روزانه‌ی خویش را در آن بنویسند.
بعضی از این خاطرات روزانه، برچسب محرمانه خواهند خورد. این نوشته‌های محرمانه را باید کاملاً نادیده بگیرید. به هیچ وجه به روی خودتان نیاورید. شتر دیدید ندیدید. این هم یکی از مهمترین قوانین این وبلاگ است و متاسفانه، خطای یک نفر باعث می‌شود که بالکل(!) محرمانه‌ها از وبلاگ حذف شوند.

تصمیم دارم که در این روزانه‌ها هم زیاد ننویسم. مطول به قول ادبا نباشد. این است که چون امروز هم اتفاق خاصی نیفتاد، این اولین روزانه را همینجا درز می گیرم.
فقط قانون محرمانه ها یادتان نرود!

روز جهانی وبلاگ نویسی

| بدون نظر

سلام
دیروز که من این وبلاگم رو راه اندازی کردم، بر حسب اتفاق، اخرین روز ماه اوت یا همان اگوست خودمون بود یعنی روز جهانی وبلاگ نویسی. خیلی جالبه نه؟ ندانسته و ناخواسته، در چنین روزی من دوباره بعد از سالها وبلاگ زدم.

درباره این آرشیو

This page is an archive of recent entries in the روزانه‌ها category.

افاضات بخش قبلی است.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.

با قدرت مووبل تایپ 4.21-en