فردا، روز آغازی دوباره است.
آغاز یک زندگی جدید. آغاز یک زندگی مشترک. زندگی که هیچ وقت دنبالش نبودم و در عین حال هم خیلی دوست داشتم که تجربه اش کنم. آغاز یک فصل جدید.
فصل اتفاقاً یازدهم آبان ماه هم هست. شاید یک روزی فرصت کردم و درباره 11 در زندگی خودم برایتان نوشتم.
میترسم یا نگرانم؟ شاید چون نگرانم، میترسم. نگرانم از اینکه نکنه، اینی که فکر میکنم فردا آغاز است، آغاز یک فصل جدید است، درست باشد، ولی صفتش غلط باشد. یک فصل بد. یک فصل ناتمام. یک فصل همراه با شکست.
آره، همیشه از شکست میترسیدم. دوست ندارم آدم شکست خورده ای باشم، دوست ندارم سرافکنده باشم. دوست دارم اول خودم بعد بقیه، با افتخار به این سید علیرضا مدرس نگاه کنیم.
از همون روز اول، میدونستم که یک چنین روزی خواهد آمد. خودش خبر نداشت و البته وقتی هم که بهش گفتم، باور نکرد. ولی من میدونستم که دیر و زود دارد. میگوید عجب صبری داشتی علیرضا.
فردا، می آید؟ نکنه برای من فردایی دیگر وجود نداشته باشد؟ نه. فردا میآید و من باید خودم رو نشون بدم. باید نشون بدم که مستحق بودم و اینان آب زکاتم دادم. باید نشون بدهم که فردا، تازه، آغاز است و کجاش رو دیدی حالا؟!! باید نشان بدهم که از پسش بر میآیم. و البته به خودش هم گفتم. بدون کمک اون، امکان ندارد. هرچقدر هم من بنز باشم، نیاز به بنزین دارم تا حرکت کنم و اون قول داده است که در این فصل جدیدمان، در این کتاب مشترکمان، هردویمان بنویسیم و حالش رو ببریم!!












mibinamet saal'haayi'ro ke daari mitaazi .
mibinamet daari mikhandi .
daaram mibinamet.
:)
mobaarak'e