این لباس زیبایی را که بر تن سایت ما می بینید، ما با کمک مووبل تایپ و تیم مووبل تایپ فارسی، دوختیم! تیم مووبل تایپ فارسی، استفاده از مووبل تایپ و راه اندازی سایت با آن را برای همه‌ی ما ساده کرده است. اگر چند دقیقه ای دندان روی جگر بگذاری و وقتی صرف کنی، با چند تا کلیک و نوشتن چند عبارت، می توانی یک سایت خوشگل مثل مال ما برای خودت راه بیندازی. مووبل تایپ، متشکریم!


من تازه مووبل تایپ را نصب کردم!

| 1 نظر

به بلاگ جدید من که با مووبل تایپ راه اندازی شده است، خوش آمدید! اولین پست من را در این بلاگ، سیستم به طور خودکار بعد از نصب، برای من ایجاد کرده است. اشکالی ندارد! به زودی من خودم پست های جدیدی ارسال می کنم! من بلاگم را با نیروی مووبل تایپ فارسی راه اندازی کرده ام ، تمامی بخش های سیستم فارسی شده اند و من احساس راحتی زیادی در استفاده از این سیستم می کنم.

آغازی دوباره؟!

| 1 نظر

فردا، روز آغازی دوباره است.
آغاز یک زندگی جدید. آغاز یک زندگی مشترک. زندگی که هیچ وقت دنبالش نبودم و در عین حال هم خیلی دوست داشتم که تجربه اش کنم. آغاز یک فصل جدید.
فصل اتفاقاً یازدهم آبان ماه هم هست. شاید یک روزی فرصت کردم و درباره 11 در زندگی خودم برایتان نوشتم.
میترسم یا نگرانم؟ شاید چون نگرانم، میترسم. نگرانم از اینکه نکنه، اینی که فکر میکنم فردا آغاز است، آغاز یک فصل جدید است، درست باشد، ولی صفتش غلط باشد. یک فصل بد. یک فصل ناتمام. یک فصل همراه با شکست.
آره، همیشه از شکست میترسیدم. دوست ندارم آدم شکست خورده ای باشم، دوست ندارم سرافکنده باشم. دوست دارم اول خودم بعد بقیه، با افتخار به این سید علیرضا مدرس نگاه کنیم.
از همون روز اول، میدونستم که یک چنین روزی خواهد آمد. خودش خبر نداشت و البته وقتی هم که بهش گفتم، باور نکرد. ولی من میدونستم که دیر و زود دارد. میگوید عجب صبری داشتی علیرضا.
فردا، می آید؟ نکنه برای من فردایی دیگر وجود نداشته باشد؟ نه. فردا می‌آید و من باید خودم رو نشون بدم. باید نشون بدم که مستحق بودم و اینان آب زکاتم دادم. باید نشون بدهم که فردا، تازه، آغاز است و کجاش رو دیدی حالا؟!! باید نشان بدهم که از پسش بر می‌آیم. و البته به خودش هم گفتم. بدون کمک اون، امکان ندارد. هرچقدر هم من بنز باشم، نیاز به بنزین دارم تا حرکت کنم و اون قول داده است که در این فصل جدیدمان، در این کتاب مشترکمان، هردویمان بنویسیم و حالش رو ببریم!!

مووبل تایپ فارسی

| 1 نظر

مووبل تایپ فارسی نسخه 4

بعد از مدتها رکود در مووبل تایپ فارسی، حدود 4 ماه پیش تصمیم گرفتیم که فارسی ساز مووبل تایپ را آماده کنیم.

دیگه آخرای کار است و تا چند روز دیگر، اولین نسخه پلاگین فارسی ساز مووبل تایپ، سازگار با نسخه 4.21، ارائه می‌گردد.

همین جا، اولاً از پویا بابت زحمت خیلی زیادی که کشید تشکر می‌کنم. هرچند که میدونم این تشکر من زیاد توانایی رساندن آنچه را که در دل است، ندارد.

ثانیاً به همه کسانی که از مووبل تایپ استفاده میکنند، تبریک عرض میکنم و در آخر هم آرزو بهترین روزها برای مووبل تایپ و مووبل تایپ فارسی!

dashboard.jpg

کماکان مشغول آزمایش

| بدون نظر

حاجاقا مشغول کار است
یک قالب ساده درست کرده و میخواهم فعلاً ازش استفاده کنم تا بعد سر فرصت یک طراح حرفه ای شکل و شمایلی تازه به سایت و وبلاگهایمان ارزانی دارد!

افاضات حاجاقا

| بدون نظر

سلام
یکی از برنامه هایی که برای این وبلاگ دارم این است که به همراه این وبلاگ دو وبلاگ دیگر هم باشد. یکی برای افاضات تک خطی و خیلی خطی خویش و دیگری برای روزانه های خودم.
پس اینجا چه می شود؟ اینجا میشود محلی برای افاضات منبری شخص شخیص حاجاقا

وب از نگاه سوم - php, jquery, xhtml, css

| بدون نظر

http://ipooya.com/

مبارکا باشه!

| بدون نظر

خب خب، خوش اومدید!
مهمونی خوش گذشت؟ چطور بود؟ حسابی صفا کردید؟ حال اومدید؟ کیا بودن؟ کیا رو دیدین؟ منتظر کیا بودین و ندیدین؟
خدا کنه که این مهمونی، خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه.
خیلی طولانی بود؟ میدونید چرا یک ماه است؟ اخه جمعیت زیاده. همه باید پشت هم توی صف وایسند، تا نوبتشون برسه بروند عرض ارادتی، بیعتی، دید و بازدید دوباره ای با صاحب خونه و مجلس، بکنند.
راستی تونستی بری تو؟ نوبتت شد؟ بی خیال. نمیخواد جواب بدی. همین که بگی بهت خوش گذشته، خودش هم خوبه. اگر هم نوبتت شده باشه، که دیگه نور علی نور.

بیا، بیا، یه چایی بزن، یه نون و پنیری بزن تو رگ، روشن شی. یه خستگی در بکن و برو تا سال دیگه. خدا چه میدونه، شاید سال دیگه، با هم رفتیم مهمونی!

بازگشت افتخار آفرین شما را از مهمانی خدا، صمیمانه تبریک عرض میکنم.
امید که خداوند تحمل صبر یکساله تا مهمانی بعدی را به شما و خانواده ارزانی بدارد!

مبارکا باشه!

| 2 نظر

خب خب، خوش اومدید!
مهمونی خوش گذشت؟ چطور بود؟ حسابی صفا کردید؟ حال اومدید؟ کیا بودن؟ کیا رو دیدین؟ منتظر کیا بودین و ندیدین؟
خدا کنه که این مهمونی، خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه.
خیلی طولانی بود؟ میدونید چرا یک ماه است؟ اخه جمعیت زیاده. همه باید پشت هم توی صف وایسند، تا نوبتشون برسه بروند عرض ارادتی، بیعتی، دید و بازدید دوباره ای با صاحب خونه و مجلس، بکنند.
راستی تونستی بری تو؟ نوبتت شد؟ بی خیال. نمیخواد جواب بدی. همین که بگی بهت خوش گذشته، خودش هم خوبه. اگر هم نوبتت شده باشه، که دیگه نور علی نور.

بیا، بیا، یه چایی بزن، یه نون و پنیری بزن تو رگ، روشن شی. یه خستگی در بکن و برو تا سال دیگه. خدا چه میدونه، شاید سال دیگه، با هم رفتیم مهمونی!

بازگشت افتخار آفرین شما را از مهمانی خدا، صمیمانه تبریک عرض میکنم.
امید که خداوند تحمل صبر یکساله تا مهمانی بعدی را به شما و خانواده ارزانی بدارد!

سه‌‌شنبه دوم مهر 87

| 1 نظر

امشب شب عزیزیست.
شاید که عزیزترین شب باشد.
خیلی خیلی بییشتر از شاید، البته.
شب قدر، یک شب در سال است. دقیق کسی نمی‌داند که کدام شب است. ولی امشب، یعنی شب بیست و سوم ماه رمضان، احتمال شب قدر بودنش، از همه بیشتر است.
پریرشب، البته که خواب موندم. ولی یکی از دلایل خواب ماندنم،‌ تغییر ساعت بود که کاملاً فراموشش کرده‌بودم و با یک ساعت تاخیر، بعد از اذان صبح بیدار شدم.
ولی امشب، می‌خواهم که بیدار بمانم. کمتر از 5 ساعت به اذان صبح مانده است و زمان زیادی نیست.

امشب می‌خواهم که این دعاها را بکنم. می خواهم این حرفها را به خدا بزنم. می خواهم که بگم
کاي کمينه بخششت ملک جهان
من چه گويم چون تو مي‌داني نهان

ليک گفتي گرچه مي‌دانم سرت
زود هم پيدا کنش بر ظاهرت

اي هميشه حاجت ما را پناه
بار ديگر ما غلط کرديم راه
بار ديگر ما غلط کرديم راه
بار ديگر ما غلط کرديم راه
بار ديگر ما غلط کرديم راه


این بار دیگر، آی می‌سوزونه آدمی را. آی می سوزونه. یعنی پیشفرض قضیه اینه که مدام بریم و بگیم بار ديگر ما غلط کرديم راه.
میخوام بگم، آخدا؟! هستی؟ صدامو داری؟ هیچ خبری ازت نیست؟ با بالا بالا ها می‌پری و دیگه ما زیر میزیا رو ریز می‌بینی!
آخدا؟چی کار داری می‌کنی؟ امتحان؟ آخه این پز دادن داره که یک استاد دانشگاهی بیاد و یک مساله‌ی دکترا را از یک بچه دبستانی بپرسه که "دارم امتحانت میکنم"؟
چی بگم والا.
این آخدای ما هم، مثل اینکه بعضی موقع ها خوصله اش سر میره و خوش خوشانش میشه که با ماها یک تفریحی بکنه! میگی نه؟ فکر میکنی الان که من دارم اینها رو مینویسم، داره چی کار میکنه؟ خشمناک شده؟ نه جانم، الان داره قه قه به من یک لا قبا میخنده که بابا دمت گرم، حالا برای ما کشاف (یعنی خیلی خیلی کاشف!) شدی؟!!! قاه قاه قاه قاه
نه آخدا. ما کاشف نشدیم. ما بعضی موقعها دور از جون شما، به اینجامون میرسه. بعد نه که خدا هم که نیستیم، معصوم هم هکذا، میزنه به سرمون و اس و شرهایی هم میگیم! شما را جو نگیرد!
میخوام بگم حالا من به کنار، این داش ما چه غلطی کرده که داری این کارا رو باهاش بکنی؟ اون داش هم هیچی، اون پیرمرد، چی؟ اون پیرمرد که این همه خالصانه، حالا شاید هم همراه با جاهلانه! تو رو خوند، اون هم؟ نکن باباجان، نکن.. این کارا خوبیت نداره. خودت رو بد نام میکنی. حالا ما هیچی. مردم پشت سرت هیچ میدونن چی میگند؟ میگن خب چه فایده، اون که اون همه، مثل ما که هیچی، شد همینی که ماهاییم. چی؟ به خاطر اینکاه جاهل بود؟ به خاطر اینکه ابله بود؟ نه، اون تو رو دوست داشت. اونایی که تو دوستشون داری رو دوست داشت. پس چه فرقی میکنه بین اون و اونایی که تو رو دوست ندارند؟
آخدا، هی هی هی

آره. میدونم. جواب همه اینها رو میدونم. د میدونم که الان وضعیتم اینه دیگه. عالم بی عمل. گفت مثل زنبور بی عسل. ولی من قبول ندارم. زنبور بی عسل، دیگه در بدترین حالتش نیش میزنه و نوش نمیده. ولی عامل بی عمل، خودش رو هم نیش میزنه و نابود میکنه.

سلامت باشید. خوش باشید. راضی باشید.

درد دل‌های یک جوان سابقاً مذهبی در شب 21 ماه رمضان

| 1 نظر

اینگه می‌گویم سابقاً مذهبی، شاید درسترش این باشد که سابقاً خیلی مذهبی!
علی ای حال، امشب دلم گرفته است. این وبلاگ را هم درست کرده‌ام که دل‌تنگی‌هایم را درش بنویسم.
از افراط و تفریط نوشتم و یک خواهش هم کردم
امشب شب قدر است. یکی از شب‌های قدر. احتمال اینکه من بروم و بخوابم و هیچ کار خاصی نکنم، زیاد است.
ولی فقط یک خواهش. اگر این متن را می‌خوانید، مهم نیست که شب قدر باشد یا نباشد، سرتان را بالا بگیرید، مهم نیست که سقف باشد یا آسمان، یه طوری که فقط خودتان بشنوید، بگویید که کمکش کن.
خواستید بخوانید.

یکشنبه 31 شهریور 87

| 1 نظر

امروز روز تقریباً کسل کننده ای بود. به جز شستن حمام و جارو برقی کشیدن اتاقم، کار مفید دیگری یادم نمی‌آید که کرده باشم.
تنها اتفاق جالب و در خور توجه، مکالمه‌ی اس ام اسی با لیلا بود!
چند روز پیش که اومد خونمون، صحبت ازدواج شد، حرفهای خیلی خوب و امیدوار کننده‌ای زدیم! امروز بهش پیغام فرستادم که اون حرفهات از سر جوگیری بود؟ گفت نه. نظرت چیه؟ منم گفتم موافقم!

خلاصه اینکه بعله!

به برچسب این پست توجه کنید و قانون محرمانه‌ها را فراموش نکنید!

آزمایش سوم

| بدون نظر

کسانی که از خوراک خوان خود وارد وبلاگ من می شوند، (یعنی روی عنوان مطلب کلیک می‌کنند و وارد میشوند) باید از ادامه مطلب، در وبلاگ شروع به خواندن کنند
حالا این کار را بکنید و نتیجه را ببینید.

آینده اینترنت

| بدون نظر

دوست دانش آموزی دارم، که تازه می‌خواهد دامنه برای خودش ثبت کند. هر اسمی که به ذهنش می‌رسد، یا برای یک نفر دیگر است یا برای فروش است آن هم با قیمت‌های میلیون تومانی.
سن این دوست بنده، شاید از عمر اینترنت کوتاه‌تر باشد.
هنوز بیست سال از عمر اینترنت نگذشته است که تقریباً دیگر کسی که خیلی خیلی پولدار نیست، نمی‌تواند دامنه‌ی مورد علاقه‌ی خودش رو ثبت کند.
ده سال دیگر، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ نام دامنه‌ها همگی 64 حرفی و طولانی و چقندر قیچی خواهند بود؟
صحبت کوتاهی در همین مورد در نظم پریشان نوشته‌ایم. خواستید، قدمتان روی چشم

شنبه بیستم و چندم شهریور!

| 2 نظر


عنوان رو حال میکنید؟ از بس توی خونه نشستم، دیگه تاریخ هم یادم رفته. میدونم که در دهه آخر شهریور هستیم. شاید هم چند روز آخرش. 11 سپتامبر که چند روز پیش بود، 20 شهریور بود. آهان. الان 20 سپتامبر است پس لابد امروزیا روز آخرشهریور است یا یکی مونده به ‌آخر!
در روزانه‌ی امروز، چند مطلب مینویسم:
صحبت درباره سلام نوشتن در اول وبلاگم.
صحبت درباره سرور
صحبت درباره اینکه آیا باید خلاصه ای از نوشته در خوراک بیاید یا همه اش؟
اگر حال کردید با این عناونین تشریف بیاورید به وبلاگ. اگر هم نه که هیچی!

زندگی حرفه ای

| 4 نظر

سلام
آدمی باید در زندگی اش حرفه ای باشد. حالا هر کاری که میکند.
این بار، کمی در این باره مرقوم داشته ام!

این سه روز

| بدون نظر

سلام
اول از همه اینکه این ننوشتن سه روزه، دلیل دارد.
دوم اینکه آیا شما میدانید که تا اطلاع ثانوی، اگر از خوراک خوانتان این مطالب را میخوانید، نمیفهمید که آیا اینی که میخوانید کل مطلب است یا قسمتیش؟ یا مثل الان فقط عناوین؟!!
سوم اینکه اصل مطلب را در وبلاگ بخوانید!

زندگی

| 1 نظر

سلام
در طول دوران این 32 سال، یکبار شد که به یک نفر تقاضای ازدواج کنم. از روی خامی و داغی بود بیشتر تا نفْس خواست ازدواج.
دو نفر هم بودند که می‌خواستم، ولی نگفتم. الان، حس و حال اینکه چرا نگفتم، ندارم ولی هردویشان، ازدواج کردند.
چندی پیش، با یکیشان تماس گرفتم. امشب یکی دیگر را دیدم، فردا هم دیگر را خواهم دید.

من از زندگی چه می‌خواهم؟ چه لذتی ماندگار تر از اینکه آنهایی را که دوست داری، ملاقات میکنی و تماس می‌گیری؟ زندگی را همین دوستان هستند که پر کرده‌اند. یک سریشان را می‌بینی، یک سری را تلفنی حرف می‌زنی و با برخی چت می‌کنی و از طریق اینترنت ارتباط داری.
خسته ام. از صبح مشغول آشپزی بودم. ولی الان، حس خوبی دارم. حس ارضاع شدن. حس اینکه کسانی را دور خودم جمع کرده‌ام که با باهم بودنشان، لذت می‌برم. اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد، باقی همه بی حاصل و باطل سپری گشت.

یکشنبه و دوشنبه 17 و 18 شهریور

| بدون نظر

سلام
نگویید که آدم خاطرات روزانه موقعی را که هنوز نیامده، نمی‌نویسد! اولاً ما یک پا حاجاقاییم. ثانیاً از نوع شخص شخیصش هم هستیم. ثالثاً وقتی که می‌دانیم چه اتفاقی قرار است که بیفتد، چرا ننویسیم؟ ثالثاً دوم اینکه اینجا وبلاگ خودمان است، بخواهیم می‌نویسیم، نخواهیم، نمی‌نویسیم!
اما بعد.
دیروز، جناب اخوی، عازم دیار سر سبز و کوه و دریای شمال شدند. ما نیز به مانند این از زندان رها یافتگان در خانه ماندیم و اولین کاری که کردیم این بود که پنجره‌های منزل را بستیم تا از شر این صدای تق تق تتق‌تق کوچه بالایی را که دارد سنگی را که در حین خاکبرداری منزل سازی، به آن برخورد کرده است، می‌شکند، نشنویم! دومین کاری که کردیم این بود که رفتیم خوابیدیم. چند ساعت؟ ببخشید، دومین کاری که کردیم این بود که ساعت‌ها را پنهان نمودیم تا از گذر زمان با خبر نشویم.
خلاصه اینکه فیلم دیدیم و وبگردی کردیم و آخر شب هم به چند تن از دوستان زنگ زدیم و اینان را برای شام، به منزل خویش دعوت نمودیم.
تا یکی دو ساعت دیگر، چند نفر از دوستان به صرف چای و شیرینی وارد منزل من خواهند شد و آخر شب هم یحتمل فیلم شوالیه تاریکی دانلود خواهد شد و بعد از رفتن آنان به تماشای فیلم خواهیم پرداخت!
تازه برنامه فردا را هم می‌توانم بنویسم، چه خیال کرده اید؟

شنبه، 17 شهریور 87

| بدون نظر

نه که عادت ندارم که هر روز خاطرات روزانه ام را بنویسم، الان که دارم فکر می‌کنم که امروز چه گذشت و چگونه گذشت، هیچی یادم نمی‌یاد!
از صبح همش منتظر بودم، اینکه منتظر چی بودم، یکشنبه شب بهتون می‌گویم.
گفته بودم که دلم می‌خواهد که طراحی اینجا را خودم انجام بدهم. دیروز امین زنگ زد که گفت که تیم مووبل تایپ فارسی افتخار دارد که این کار را برای شخص شخیص حاجاقا (تنهایش را یادش رفت بگوید!) انجام دهد.
یکی از کارهایی که امروز انجام دادم، فکر کردن به این مساله بود. یاد این فیلم‌های هالیوودی افتاده بودم که یک نفر عامی را علم می‌کنند و با لابی ها و غیره‌ها، بالا می‌برندش، به مقامات می‌رسانندش و مشهور و احیاناً محبوبش می‌کنند. بعد طرف گمان می‌کند که همه این کمالاتی که بدان دست یافته است، صرفاً به خاطر خودش و پشتکار و ظرفیت و لیاقت خودش است. ولی دریغ که یک بادکنکی بیش نیست و همانطور که بادش کرده‌اند، می‌توانند با یک سوزن نیز دمارش را دربیاورند.
دم غروبی، علی یار فیلم همه‌مردان پادشاه را که شان پن و جود لا بازی کرده‌اند، گذاشت. نتوانستیم همه فیلم را ببینیم. از بس که یاد حاج محمود خودمان می‌افتادیم و من هم یاد همان فیلم‌هایی که گفته بودم.
فعلا همین.

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.

نظر های اخیر

  • علیرضا : درضمن این مووبل تایپ، یک نظر هم برایم ارسال کرده ادامه
  • محمد : چیییییییییی؟!؟! حاجاقا؟ من یه کم هنگم؟ آیا اشتباه میکنم؟ من ادامه
  • kid bro. : mibinamet saal'haayi'ro ke daari mitaazi . mibinamet daari mikhandi . ادامه
  • شهاب حنفی نیری(یاسین) : مرسی حاجاقای عزیز بابت زحماتی که کشیدید ازتون تشکر می ادامه
  • روح بازیگوش : سلام . مبارک باشه وبلاگتون . اما من که عمرا ادامه
  • علیرضا : هرچند که خیلی دیر شده ولی ماهی رو چی؟! عیدت ادامه
  • reza : سلام.لطف مي كنيد فونت وبتون رو درشت تر كنيد.مرسي. ------------- ادامه
  • حاج محمد : سلام حاجاقا طاعات و عبادات قبول باشه . یه جورایی ادامه
  • Pouya : حاجاقا این بخش پایین ، اسم مستعار هم درست کن ادامه
  • Babak : سلام اول از همه این که ممنون از این که ادامه
با قدرت مووبل تایپ 4.21-en